تبلیغات
گندم قاتل آدم - به کجا چنین شتابان ؟

کاربر عزیز،
به وبسایت گندم قاتل آدم خوش آمدید

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!

نظرات مطلب

  1. soheyla
    چهارشنبه 19 خرداد 1395 05:32 ب.ظ

    گفتم خدایا دلگیرم
    گفت: حتی از من؟
    گفتم خدایادلم را ربوده اند
    گفت: پیش از من؟
    گفتم خدایا دوری ازمن
    گفت: تو یا من؟
    گفتم خدایا تنهاترینم
    گفت: بیشتر از من؟
    گفتم خدایا اینقدرنگو من
    گفت: من تو ام تو من

  2. ılıهـانیِـılı
    دوشنبه 10 خرداد 1395 04:02 ب.ظ

    سلـام
    کنکور؟؟
    ن بابا فعلا زوده ایشالا از سال بعد......
    /تقریبا 7-8 ساله:)
    /آره تونستم 76 تا برم D:
    البته بگم کـ دراز نشست هاـی مختلف با هـم فرق میکنـن تو این درـاز نشستـ کـ تونستم 76 تا بزنم مجبور نبودم کامل بلند شم و فقط باید توپی کـ دستم بود را بـ ساق پام نزدیک کنم...و از اون ور هم بـ زمین بالاـی سرم میزدم....:)

    • کیان زمان

  3. زهرا
    سه شنبه 4 خرداد 1395 12:21 ب.ظ

    چرا تا من نیام شما نمیای؟!


    فاضل نظری کلن خوبه..

    • کیان زمان

  4. زهرا
    دوشنبه 3 خرداد 1395 06:40 ب.ظ

    نگرانم برایت...قاصدکم..!

    "...کاش نگویی که خبر یادت نیست... "





    آپم..

    • کیان زمان

      تو کی آپ نیستی

  5. زهرا
    یکشنبه 2 خرداد 1395 05:40 ب.ظ

    لبخنده باشه..
    همه چی خوب میشه..

    • کیان زمان

      آره...
      راس میگی....

  6. هانیه
    شنبه 1 خرداد 1395 08:30 ب.ظ

    آرزوـی موفقیت دارم واستون
    منم دیگه کم کم باید خودمو واسه کنکور آماده کنم....

    • کیان زمان

  7. زهرا
    شنبه 1 خرداد 1395 07:43 ب.ظ

    چرا برای نیمه شعبان پست نمیذارین؟!

    • سردار دلها

      چشم

  8. زهرا
    شنبه 1 خرداد 1395 12:21 ب.ظ

    نخیر..


    شرایط اینطوری میخواد...!

    • کیان زمان

  9. زهرا
    پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 11:19 ب.ظ

    ینی شما باهم درس میخونین؟!

    • کیان زمان

      نه

  10. زهرا
    پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 06:14 ب.ظ



    ن..فعال نیست..
    سوالی دارین بپرسین..
    جواب میدم..

    • کیان زمان

      باشه...

  11. ılıهـانیِـılı
    پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 04:23 ب.ظ

    خواهش میکنم این چ حرفیه...
    کنکوری هستین؟؟

    • کیان زمان

      آره...

  12. ılıهـانیِـılı
    پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 04:03 ب.ظ

    گفتی ز سرت فکر مرا بیرون کن!

    جانا؛

    سرم از فکر تو خالیست،

    دلم را چه کنم…؟

  13. ılıهـانیِـılı
    پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 04:00 ب.ظ

    :)
    لایک
    :)

    • کیان زمان

  14. زهرا
    پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 12:49 ب.ظ

    انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند

    یکی زندگی می کند یکی تحمّل

    انسان ها شبیه هم تحمّل نمی کنند

    یکی تاب می آورد

    یکی می شِکند ...

    انسان ها شبیه هم نمی شکنند

    یکی از وسط دو نیم می شود

    دیگری تکه تکه ...

    تکه ها شبیه هم نیستند

    تکه ای یک قرن عمر میکند

    تکه ای

    یک روز ...

    • کیان زمان

  15. زهرا
    چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 09:30 ب.ظ

    سلام..
    مرسی..
    شما خوبی؟

    ن..ن..
    منظورم اینه ک مقصر اصلی شیطان بود..
    ب نظرم شیطان فقط رفت سراغ چیزی ک خدا اون موقع حرام کرده بود..
    پس میتونست هرچیزی ب جز گندم باشه..

  16. ارش
    یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 05:28 ب.ظ

    گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم...
    من` میگریستم` به` اینکه` حتی` اوهم` محبت` مرا` از`سادگی ام`
    میپندارد

  17. زهرا
    یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 03:14 ب.ظ

    ن..ب نظرمن حتی خود آدم هم مقصر بود..ولی گندم ن..گندم فقط ی وسیله بود..
    نظرت؟!

  18. زهرا
    شنبه 25 اردیبهشت 1395 11:00 ب.ظ

    چرا نیسین؟!

  19. زهرا
    شنبه 25 اردیبهشت 1395 01:40 ب.ظ

    خب شیطون باعث شد آدم از بهشت بره بیرون..
    گندم کاری به کسی نداشت..!

  20. زهرا
    جمعه 24 اردیبهشت 1395 08:37 ب.ظ

    میگم ..
    گندم قاتل آدم نبود..
    ب نظر شما بود؟!

  21. زهرا
    جمعه 24 اردیبهشت 1395 05:28 ب.ظ

    هَــــر آنچــــــه کــِه بِـــتَـــوآنـــید دَر خیـــــآلِ خُــــود بِـــگُنجـــــآنیـــــد ، " وآقِعـــــــی " اســـت !

    « پـــآبلــــو پیـــــکـآســو »

  22. زهرا
    جمعه 24 اردیبهشت 1395 12:51 ب.ظ

    یاد گرفتم بخندم
    ببخشم ...
    خدا نیستم
    ولی ...
    زیرسایه اش
    بزرگ شدم ...

    • کیان زمان

      ممنون که میای و سر میزنی

  23. زهرا
    جمعه 24 اردیبهشت 1395 12:37 ب.ظ

    همینطوری پرسیدم..
    از روی کنجکاوی..

    چه جالب..خواهر زاده..:)

  24. زهرا
    پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 12:57 ب.ظ

    اگــــــــــــــر..
    هـدفــی بــرای زنــدگــــی
    دلـــی بــــرای دوسـت داشـتـــن
    و خـــدایـی بــرای پـــرستـــش داری
    خــــــــــو شـــــبــــــَـــــخــــــــــتـــــــــــــــی ........!

  25. زهرا
    پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 12:57 ب.ظ

    گاهی باید بی رحم باشی
    نه با دوست
    نه با دشمن
    بلکه با خودت...
    بزرگت میکند
    آن سیلی که خودت به خودت میزنی..!!!

  26. زهرا
    پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 12:56 ب.ظ

    اَگَـــــر دَر اَوَلیــــــــن قَـــدَم مُـــوَفَـقیَــــــت نَصیـــــبِ مــــآ میـــشُد ،
    دیـــــگَر سَعـــــی وَ تَــــلآش مَعنـــــی نَــــدآشـت ...

  27. دُختَرَکِـ چِشمـ بادُومـے [!]
    چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 04:52 ب.ظ

    سلام وبلاگ قشنگی دارین
    خوشحال میشم به وب منم بیاین

    • کیان زمان

      حتما میام

  28. nasim
    دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 08:46 ب.ظ


    من نیامده‌ام با تو باشم؛
    من آمده‌ام تو باشم!

    هیزم آتش نمی‌گیرد،
    آتش می‌شود . . .


    #علیرضا_روشن

  29. nasim
    دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 08:46 ب.ظ

    چرا با هر که از خوبی سخن گفتم
    رهایم کرد؟

    چرا هر جا شدم پنهان دوباره غم
    صدایم کرد؟

    #صالح_ق

  30. nasim
    دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 08:45 ب.ظ

    سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود.
    برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد. هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت...

    آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم،
    همه را کلافه کرده بودم.
    می گفتند انقدر صدایش را در نیاور
    انقدر تفنگ بازی نکن
    باتری اش تمام می شود...

    یادم می آید می خندیدم و می‌گفتم
    خوب تمام شود می‌روم باتری می خرم و باز بازی می کنم...

    چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد
    وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد
    دیگر نه نور داشت و نه آژیر
    نمیتوانستم شلیک کنم و بازی را باختم...

    امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکی ام هست این روز ها...

    تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم
    برای انسان هایی که نبودند یا نماندند
    برای کار هایی که مهم نبودند...

    حالا که همه چیز مهم و جدی ست
    حالا که مهمترین قسمت بازی ست
    انرژی ام تمام شده...

    بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده
    فکر می‌کنی همیشه فرصت هست
    ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری...

    اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش
    بیهوده مصرفش نکن
    شاید جایی که به آن نیاز داری
    تمام شود...

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30